پرش به محتوا

کتیبه

نوشته‌های سعید سلیمانی در مورد فرهنگ، جامعه، ارتباطات و… ما مردم

ایران با گاو و خیش قدم به قرن بیستم گذاشت و با کارخانه‌های فولاد، یکی از بالاترین نرخ‌های تصادف خودرو و در کمال ناباوری و حیرت بسیاری، [با] یک برنامه هسته‌ای از آن خارج شد.

این‌ اولین جمله از مقدمه کتاب «تاریخ ایران مدرن» نوشته یرواند آبراهامیان است؛ توصیفی مختصر و در عین حال، واضح و روشن از آنچه «ما» در ابتدا و انتهای این قرن بوده‌ایم و هستیم؛ و آنچه این «ابتدا» و «انتها» را اینقدر با هم متفاوت می‌کند، به تعبیر کتاب، «دگرگونی‌های اثرگذاری» است که در این صد سال بر ما گذشته است.

این دگرگونی‌ها را از متن مقدمه نقل می‌کنم، اما قبل از آن، یک سؤال که بهانه اصلی نوشتن این مطلب است: آیا ایران واقعاً مدرن شده است؟ سؤال‌های مفصل‌تر را در انتها خواهم نوشت.

ادامه مطالعه …

من، طبقه متوسط و آینده

اردیبهشت ۸
نوشته شده توسط سعید سلیمانی در ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ فرهنگ و جامعه, ما مردم

۱- مدتهاست (تقریباً از دو سال پیش تاکنون) که به سرنوشت «طبقه متوسط» جامعه‌ام فکر می‌کنم و نسبت به آن نگرانم؛ به‌خصوص با دیدن عملکردهای اقتصادی سیاستمداران و اجرای طرح‌هایی مثل «هدف»مند کردن یارانه‌ها. فکر می‌کنم یا بهتر است بگویم «احساس»م این است که این طرح‌ها و پیامدهایشان بیش از آنکه بر وضعیت اقتصادی مردم ما تأثیر بگذارد، رفتارها و توانمندی‌های اجتماعی جامعه را شکلی جدید خواهد داد.

۲- نگرانی‌ام وقتی بیشتر می‌شود که می‌دانم (و به احتمال زیاد هم اینگونه است) که تحولات جامعه ما را همین طبقه متوسط شکل می‌دهند؛ آنهایی که نه آنچنان فقیرند که فرصت فکر کردن به غیر از آب و نان نداشته باشند و نه آنچنان ثروتمند که اوضاع و احوال مملکت برایشان مهم نباشد.

ادامه مطالعه …

شاعر بود. زرد رو بود. حیران بود. هر سال درآخرین هفته اسفند، یک صبح که از خواب پا می‌شد، فکر می‌کرد عطری دلربا سراسر خانه سرد و قهوه‌ای او را پر کرده است. پنجره ها را باز می‌کرد، می‌دید هیچ‌جا اکسیژن خالی نیست. در را باز می‌کرد. سراسیمه به راهرو می‌آمد. همه‌جا را آن عطر دلربا برداشته بود. می‌گفت: خدایا من که میهمان نداشتم. این، بوی عطر کیست؟ مگر کسی با پیراهن عطرآلودش سال‌ها پشت در و پنجره من نشسته بود و من نمی‌دانستم که حالا همه جهان را بوی این عطر برداشته است؟

به خیابان می‌آمد. به خانه می‌رفت. همه جا همان عطر بود. انگار همه عطر مشترک زده بودند. بعد یک نفر می‌گفت: دختر فروردین آمده است! تو نیستی. تو کجایی؟

می‌دوید؛ در خیابان یا در اتاق کوچکش. می‌دوید تا دختر فروردین را ببیند. گل سرش را بو کند. زردی‌ها جای خود را به سرخابی‌ها می‌دادند… ماهی قرمز کوچکی، او را از راه به در می‌برد. گفته بود هر وقت سال عوض شد، ماهی در تُنگ تَنگ خود، یک لحظه می‌ایستد. او چشم‌هایش را می‌دوخت به رقص قرمز ماهی که نمی‌ایستاد و نمی‌دانست نام عطر دختر فروردین چیست.

بعد می‌بینی که پیراهنت بزرگ است. کفش‌هایت بزرگند. پس چرا مداد رنگی‌هایت، تیله‌هایت، عروسک‌هایت، چشم‌هایت و سکه‌هایت کوچکند؟ بعد تازه باید بوسه بزنی، بر گیسوان سفیدش، بر چشم‌های خرمایی‌اش… بعد باید صورتت را بیاوری نزدیک گونه آهوان دبستانی و بگویی مُردم از بس زندگی نکردم، آهو! کاش نام همه ماه‌های جهان فروردین بود.

درِ این خانه کوبه ندارد. این بوی عطر کیست؟ که ماهی قرمز را هم می‌رقصاند. یک نفس عمیق بکش که شبیه آه نباشد. برای دختر فروردین یک شانه کوچک و یک آیینه بخر. مواظب باش وقتی گلِ سرش را بو می‌کنی، دکمه پیراهنت نیفتد!

ابراهیم افشار، اسفند ۷۶

پ.ن۱: بخش‌هایی از این بهاریه ابراهیم افشار را در شماره جدید ماهنامه تجربه خواندم؛ دنبال همه‌اش گشتم و اینجا یافتمش: کلیک کنید.

پ.ن۲: نوروز مبارک.

نردبان برف

بهمن ۶
نوشته شده توسط سعید سلیمانی در ۶ بهمن ۱۳۹۰ از قدیم و جدید, زبان و ادبيات

شماره جدید «داستان همشهری»، هدیه زمستانی زیبایی برای خوانندگانش دارد: پوستری زیبا که طرحی است از عبارت «نردبان برف»؛ همراه با بیتی که این عبارت از آن گرفته شده:

گر قوتم بدی، ز پی قرص آفتاب/ بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف

گویا این بیت، از قصیده‌ای است که کمال‌الدین اسماعیل، شاعر قرن هفتم، در توصیف برف سروده.

اینکه برف را این چنین زیبا به نردبانی تشبیه کرده باشند که می‌توان از آن تا بام چرخ بالا رفت، برایم آنقدر شوق‌انگیز و لطیف بود، به اندازه خود برف، که مجبورم کرد به دنبال کل شعر بگردم؛ در سایت شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی پیدایش کردم که البته همة این قصیده هم آنجا نیست. (کلیک کنید)

این هم چند بیت دیگر از این قصیده، قبل از آن بگویم که ماهنامه داستان همشهری را از دست ندهید! (اینجا و اینجا)

داستان همشهری

هرگز کسی نداد بدین‌سان نشان برف/ گویی که لقمه‌ای است زمین در دهان برف

مانند پنبه‌دانه که در پنبه تعبیه است/ اجرام کوه‌هاست نهان در میان برف

بی‌نیزه‌های آتش و بی‌تیغ آفتاب/ نتوان به تیر ماه کشیدن کمان برف

گر قوتم بدی، ز پی قرص آفتاب/ بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف

حس خیلی خوبی است که بعد از ۱۰سال، بتوانی پای صحبت یکی از استادان زمان تحصیل‌ات بنشینی.

این سال‌ها بخت و اقبالم بلند بوده که با وجود دوری از محیط درس و دانشگاه، توانسته‌ام با بعضی از استادانم ارتباط داشته باشم و هر چند وقت، به بهانة جلسه با مصاحبه‌ای و گاهی هم در همایشی یا نشستی، از نزدیک ببینمشان و به حرف‌هایشان گوش کنم. حرف‌هایی که از جنس فرمول‌های برقی و مخابراتی نیست. حرف‌هایی که به اصطلاح «نقطه سر خط»، نشریه داخلی آن سال‌های دانشگاه شریف، مال «آن طرف نرده‌ها»ست.

دیدن استادانم در این سال‌ها، همیشه حس «شریف»ی بودن را برایم تازه نگه داشته و باعث شده جایی را که بیش از چهار سال از آغاز جوانی‌ام را در آن گذرانده‌ام از یاد نبرم.

بیشتر از همه، استادانم دکتر نایبی و دکتر فتوت را دیده‌ام؛ دکتر همایون هاشمی را که هم استادم بود (و هست) و هم استادراهنمایم، در این سال‌ها فقط یک بار دیدم؛ چند وقت پیش، خاطرة آن دیدار را بهانه نوشتن مطلبی کردم که در «طیف برق» منتشر شد. (و در اینجا هم)

دکتر جلیلیِ دانشکده کامپیوتر، دکتر تبیانی و دکتر پاکروان هم استادانی بوده‌اند که اگرچه در دانشگاه شاگردی‌شان را نکرده‌ام، فرصت دیدارشان را در این چندسال داشته‌ام.

اما آنچه باعث شد اینها را بنویسم، دیدار و گفتگو با استاد نازنین دیگری بود بعد از ده‌یازده سال؛ دکتر فروهر فرزانه. درس «آنتن‌ها» را ترم هفتم یا هشتم با دکتر فرزانه گذراندم و بعد از آن، همیشه نحوه بیان و تدریس دلنشین‌اش در یادم بود. یکی از آن استادانی بود که آرزوی دیدارش را داشتم. چند روز پیش این دیدار دست داد.

پرداختن به موضوع آن گفتگو و همینطور نگرانی‌های دکتر فرزانه در مورد کیفیت آموزش در دانشگاه‌ها و به‌‌ویژه مسائلی که اخیراً دغدغه خیلی از استادان صنعتی شریف شده، زمان دیگری می‌خواهد؛ اما فقط همین را بگویم که در این روزگار، مردان فرزانه و نازنین انگشت‌شمارند و دیدار و صحبتشان، گنجی است که اگر یافت شد، باید قدرش را دانست؛ باید دوزانو در مقابلشان نشست و شاگردوار، از تجربه‌هایشان یاد گرقت و به هشدارهایشان توجه کرد؛ به‌ویژه اگر این بزرگان زمانی استادت بوده‌اند که این، احترامشان را بی‌نهایت می‌کند و وظیفه‌ات را در برابرشان سنگین‌تر.

استادانم همیشه زنده باشند و سلامت. یاد دکتر برکشلی عزیز افتادم؛ خدایش رحمت کند.

آقای وزیر گفته‌اند: «اگر در آینده توانستیم تمام محتوای مورد نیاز را… در شبکه ملی اطلاعات بگذاریم، ممکن است دسترسی به اینترنت خودبه‌خود حذف شود» اما نگفته‌اند که دسترسی به اینترنت چگونه «خودبه‌خود» حذف می‌شود.

اگر از ایشان بپرسید، حتماً خواهند گفت وقتی چنان شرایطی فراهم شود، دیگر کسی به اینترنت نیاز نخواهد داشت. احتمالاً وقتی هم این جملات را در ذهن خود می‌ساختند، تصورشان این بود که شنونده هم همین برداشت را خواهد کرد. اما یادشان رفت که آن کلمات کذایی را به کار نبرند: «دسترسی» و «حذف»

کاش جناب وزیر در زمان تحصیلات عالیه، به دو واحد املا و انشا (همان ادبیات فارسی) بیشتر توجه می‌کردند تا امروز در مقام وزارت، به این راحتی‌ها بند را آب ندهند. ایشان دقت نکرده‌اند که «نیاز» به اینترنت ممکن است «خودبه‌خود» برطرف شود، اما «دسترسی» به اینترنت خودبه‌خود «حذف» نمی‌شود و نیاز به کسی دارد که انجامش دهد.

حالا چرا می‌گویم بند را آب داده‌اند؟! یکی‌دوسال پیش، همینجا به طنز و کنایه نوشتم: «دارم به این نتیجه می‌رسم که کت گشاد اپراتور چهارم دکمه و آستین ندارد! چیزی است شبیه استوانه که باید با سر واردش شد.» این موضوع که اپراتور چهار و شبکه ملی اطلاعات، راهکاری بود و هست (یا بهتر بگوییم: بهانه‌ای است) برای «حذف» کامل «دسترسی» به اینترنت، آن زمان فقط از لابلای حرف‌های مدیران ارشد و آن هم فقط در برخی جلسات قابل درک بود و طبیعتاً جز به کنایه نمی‌شد از آن سخن گفت؛ و امروز، آقایان، خدا را شکر، همه ذهنیت‌ها و برنامه‌هایشان را صراحتاً و بی‌هیچ‌پرده‌پوشی بر زبان می‌آورند و البته به ما هم جرأت می‌دهند که امروز، پس از یکی‌دو سال، تلخی توشته‌های طنزمان را رو کنیم.

تا یکی‌دوسال بعد!

این مطلب را برای ستون هشت‌الهفت شماره اخیر طیف برق نوشته‌ام:

دقیقاً یک‌سال‌ونیم پیش، همینجا به‌طنز نوشتم: «شاید اپراتور چهار کتی است که می‌خواهند برای یک دکمه بدوزند! آن هم نه یک دکمه پلاستیکی!» خب! وقتی دکمه پلاستیکی نباشد، از چه جنسی است؟ چینی است دیگر!

آن زمان فهمیدن اینکه قرار است به بهانة یک اپراتور جدید، پیمان اخوت با چینی‌ها را محکم‌تر کنند و بخش دیگری از مخابرات را به کشور دوست و برادر بدهند (آدم از اسم چین یاد «چای» می‌افتد!) چندان سخت نبود. تجهیزات اپراتور دوم، اپراتورهای وایمکس و قبل از آن، سوییچ‌های مخابراتی همه از شرق آمده بود.

ادامه مطالعه …

شما که غریبه نیستید! ما مردم هم خوب بلدیم مانند قورباغه در آب بپزیم و متوجه نشویم! اوایل، مهمترین سؤالمان این بود که آیا به اپراتور چهار نیاز هست یا نه، و حالا با این اطلاع‌رسانی قطره‌ای، پارادایم ذهنی‌مان را آرام‌آرام عوض کرده‌اند و بزرگترین مسأله‌مان شده است قانونی بودن یا نبودن تشکیل کنسرسیوم ایران‌نت!

در هشت‌الهفت شماره آینده طیف برق، خوب این موضوع را پخته‌ام! به زودی منتشر می‌شود.

پیش‌فروش نفت به مردم یعنی اینکه: انگشت در حلق خود فرو کنید و آنچه را به عنوان یارانه از پول نفت به شما داده‌ایم بالا بیاورید.

این مطلب را برای ستون هشت‌الهفت شماره اخیر طیف برق نوشته‌ام:

پرده هشتم از هفت‌ پرده:
آیا آخرین میخ تابوت مخابرات را چینی‌ها می‌کوبند؟

سردبیر، هشت‌الهفت می‌خواهد؛ می‌پرسم «موضوعش؟» می‌گوید «امنیت»! و توضیحاتی می‌دهد که معنی‌اش این می‌شود: حالا که به‌سلامتی همه تجهیزات‌ شبکه‌هایمان را از کشور دوست و برادر چین آورده‌ایم، اگر خدمات و مدیریت شبکه را هم به آنها بدهیم، نور علی نور می‌شود و برادران چشم‌بادامی هر زمان که منافع سیاسی یا اقتصادی‌شان اقتضا کند، می‌توانند سیم را پاره کنند.

ادامه مطالعه …