فکر و دیگر هیچ
جنگل الیمستان؛ آنجا که دماوند را بیهیچ دود و دمی، شفاف و صاف میتوان دید؛ با ابرهایی که آرام در برش گرفتهاند. با هوا و آفتابی نابِ ناب و پاکِ پاک. فرصتی برای رهایی از هر چه «فکر» است؛ حتی…
نوشتههای سعید سلیمانی درباره فناوری اطلاعات، ادبیات و باقی قضایا
نوشتههای سعید سلیمانی درباره فناوری اطلاعات، ادبیات و باقی قضایا
جنگل الیمستان؛ آنجا که دماوند را بیهیچ دود و دمی، شفاف و صاف میتوان دید؛ با ابرهایی که آرام در برش گرفتهاند. با هوا و آفتابی نابِ ناب و پاکِ پاک. فرصتی برای رهایی از هر چه «فکر» است؛ حتی…
پرسیدم: “بوی سوختگی را میشنوی؟” گفت: “نه” صدای رادیو را کم کردم و گفتم: “حالا چطور؟”
… گفت: “در عوض خاطرهش تا ابد برات میمونه” گفتم: “اگه تا ابد زنده باشم”…
در این روزگار که از نسبتها میپرسند، کاش کسی جلوی مرا هم میگرفت و نسبت “من” با “خودم” را پرسوجو میکرد.
گاهی مأیوس شدن امیدوارکننده و نشانه زنده بودن است؛ آن زمان که تنها بدیل یأس، بیتفاوتی است.
۱- وقتی که از عرض خیابان رد میشدم، یک لحظه، یک فکر خیلی سریع از ذهنم گذشت: برای اینکه عادی و معمولی نباشم، چه کار باید بکنم؟ و جواب آن هم، بلافاصله به دنبالش آمد: باید هر روز چیزی یاد…
مضمون این عبارت را از فیلم زیبا و دلنشین “یک سال خوب” (A Good Year) وام گرفتهام: انسان از پیروزی چیزی نمیآموزد. باید شکست خورد و باز هم شکست خورد؛ اما نباید به شکست عادت کرد.
تفاوت دیوانگان با عاقلان در این است که آنها سعی نمیکنند عاقلانه رفتار کنند.
چند سال پیش، این مطلب را نوشتم و به بایگانی نوشتههایم سپردم؛ حال، این روزها که بهانه برای فکر کردن به هواپیما زیاد شده، به یادش افتادم. چند سال پیش (با لحنی محاورهای و در عین حال، کمی سخت) نوشتم…